لغت نامه دهخدا
پیچیدنی.[ دَ ] ( ص لیاقت ) که تواند پیچیدن. که بپیچد. که پیچیدن تواند. || درخور پیچیدن:
بپیچم سر از هرچه پیچیدنی
بسیچم بکار بسیچیدنی.نظامی.
پیچیدنی.[ دَ ] ( ص لیاقت ) که تواند پیچیدن. که بپیچد. که پیچیدن تواند. || درخور پیچیدن:
بپیچم سر از هرچه پیچیدنی
بسیچم بکار بسیچیدنی.نظامی.
۱-( صفت ) قابل پپیچیدن در خور پیچیدن: بپیچم سر از هر چه پیچیدنی بسیچم بکار بسیچیدنی. ( نظامی ) ۲- آنکه تواند بپیچد که بپیچد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نباشد دور، اگر قصاب جوید از رخت دوری چو آتش دید مو بر خویشتن پیچیدنی دارد