موغ
لغت نامه دهخدا
موغ. ( ص، اِ ) مغ را گویند. ( برهان ). ج، موغان.( ناظم الاطباء ). مغ. ( زمخشری ). همان مغ است. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). مجوس. ( یادداشت مؤلف ):
با قبله آتشین چو موغند
وز آتشهات در فروغند.؟ ( از آنندراج ).و رجوع به مغ شود.
موغ. ( اِ صوت ) بانگ کردن گربه. ( آنندراج ).
فرهنگ عمید
درخت خرما: ( با قبلهٴ آتشین چو موغند / ای ماه بگو که از کجایی (مولوی: ۱۱۲۱ ).
جمله سازی با موغ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 موغ بر وزن دوغ مغ را گویند. مغ، به ضم میم در اصل مک بوده و به معنی آتشپرست، پیشوای زردشتی و مرد روحانی زردشتی است. جمع آن مغان است.
💡 آدروس موغی یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر سردونیه استان کرمان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، طلا است.
💡 «پای تازیان در سرزمین آران در خلافت عثمان بن عفان (۳۵–۲۳ هجری) باز شد. پیش از این خاندانی از آلانیان در این سرزمین پادشاهی داشتند که منقرض شده بودند ود. این خاندان را در این دوره آلانشاه یا ایرانشاه خواندهاند. منطقه مغان نیز در این دوره به عنوان منطقهای مستقل و تحت فرمانروای خاندان آموکان شاه اداره میشدهاست. آموکان نام کهن موقان (مغان) است که اکنون به غلط موغان یا مغان نوشته میشود.»
💡 «پای تازیان در سرزمین آران در خلافت عثمان بن عفان (۳۵–۲۳ هجری) باز شد. پیش از این خاندانی از آلانیان در این سرزمین پادشاهی داشتند که منقرض شده بودند. این خاندان را در این دوره آلانشاه یا ایرانشاه خواندهاند. منطقه مغان نیز در این دوره به عنوان منطقهای مستقل و تحت فرمانروای خاندان آموکان شاه اداره میشدهاست. آموکان نام کهن موقان (مغان) است که اکنون به غلط موغان یا مغان نوشته میشود.»