مهزم

لغت نامه دهخدا

مهزم. [ م ُ هََ زْ زَ ] ( ع ص ) قصب مهزم؛ نی که شکسته و شکافته شده باشد. ( از اقرب الموارد ). || سقاء مهزم؛ مشک که با خشکی برهم تا خورده باشد. ( از اقرب الموارد ). متهزم. و رجوع به متهزم شود.

جمله سازی با مهزم

💡 اى پسر مهزم ! با مادرت چه كار داشتى كه شب گذشته با او به درشتى سخن گفتى ؟آيا نمى دانى رحم او منزل سكونت تو و دامنش گهواره آرام بخش تو بود و پستانشظرفى بود كه از آن شير مى خوردى ؟ (62)

💡 4 - و با سندش از مهزم روايت نموده كه: ((به امام صادق عليه السلام گفتم: آيا خدابندگان را بر گناهان مجبور ساخته ؟ فرمود: خدا قاهرتر است نسبت به آنها از اين.گفتم: پس به ايشان واگذار نموده ؟ فرمود: خدا قادرتر است بر آنها از اين. گفتم:پس اين (داستان قدر) چيست، خدا سامانت دهد؟ حضرت دست مبارك را دو سه بار چرخاند،سپس فرمود: اگر پاسخت گويم هر آينه كافر مى شوى.))(439)

💡 مهزم گويد: من به فكر فرو رفتم و با خود گفتم: ديگر بعد از كشتن و دار زدن، از وىچه مى خواهند.

💡 ۱۳- دیوان شیخ الأباطح أبی طالب، به روایت أبوهفّان مهزمی (۲۵۷ ق)