رخصت یافتن

لغت نامه دهخدا

رخصت یافتن. [ رُ ص َ ت َ ] ( مص مرکب ) اجازه یافتن. دستوری گرفتن. اذن پیدا کردن. فراخی و جواز یافتن. امکان پیدا کردن: به هیچ حال رخصت نیافت نام ولایت عهد از ما برداشتن. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 215 ). آن وثیقت را رخصتی توان یافت. ( کلیله و دمنه ). رخصت این اقدام نمودن بدان می توان یافت که ملک به فضیلت رای... از دیگر ملوک مستثنی است.( کلیله و دمنه ). و آنچه در حق کمتر کسی از اجانب جایز شمرم و از روی مروت بدان رخصت نیابم در باب خود چگونه روا دارم. ( کلیله و دمنه چ مینوی ص 152 ). صیاد به دو درم بها کرد و من در ملک همان داشتم، متردد بماندم، چه از دل مخرج دوگانه رخصت نمی یافتم و خاطر بدان مرغان نگران بود. ( کلیله و دمنه چ مینوی ص 416 ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) اذن یافتن دستوری یافتن اجازه گرفتن.
اجازه یافتن دستوری گرفتن

جمله سازی با رخصت یافتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در خلال آن حال از نادرمیرزا فرزند شاهرخی که در مشهد بود، عریضه‌ای به نظر خورشید آراء رسیده بنابر استیلای وحشت، استدعای رخصت نمود. آن حضرت، مرخصش فرمودند که به هر جهتی که خواهد با کوچ خود برود. نادر میرزا به محض حصول اذن و یافتن اشاره کوچ و متعلقان خود را گرفته راه هرات سپرد.

شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز