بسر خویش

لغت نامه دهخدا

بسر خویش. [ ب ِ س َ رِ خیش ] ( ق مرکب ) بسر خود. باستقلال خود. ( شرفنامه منیری ). بر سر خویش. ( مؤید الفضلاء ) ( آنندراج ). رجوع به بر سر خویش و بسر خود و مجموعه مترادفات ص 349 شود.

فرهنگ فارسی

یا بسر خود باستقلال خود بر سر خویش.

جمله سازی با بسر خویش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن می که نهی خشت خمش گر بسر خویش از پای کشد راحت او خار الم را

💡 توانی آنکه کنی بر دو کون پادشهی اگر ترا بسر خویش پادشاهی هست

💡 آن سالها که من بسر خویش بودمی هر گه بدرگه تو همی آمدم بسر

💡 حرفیست جهان از ورق دفتر علت هرچند که خود را بسر خویش کتابیست

💡 داد از سر کین زلف تو سرها همه بر باد بازش بسر خویش ندانم که رها کرد

💡 صفای سر توام جان نهاده بر سر دست سر مرا بسر خویش سای بر اقدام

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
نمایان یعنی چه؟
نمایان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز