شعله خو

لغت نامه دهخدا

شعله خو. [ ش ُ ل َ / ل ِ ] ( ص مرکب ) شعله خوی. آتشی. ( ناظم الاطباء ). آتش طبع. آتش مزاج. و صاحب آنندراج گوید: آن را درباره محبوب بکار برند:
نتواند آرزویی در دل نهاد خرمن
برقی ز شعله خویی گر در نهاد باشد.ظهوری ترشیزی ( از آنندراج ).|| آتش خوی و تندخوی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

شعله خوی آتشی آتش طبع

جمله سازی با شعله خو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از شرار شعله خوی تو جمعی سینه سوز وز فروغ آتش روی تو قومی دل کباب

💡 آرزو خار و خسی نیست که آخر گردد ورنه با شعله خوی تو که بس می آمد؟

💡 اشک شمعم، که برآن شعله خو تابم نیست میروم دور شوم، پای گریزم بسته است

💡 گردید قسمتم ز ازل عشق شعله خو ساقی مرا به جرعهٔ می جانگداز کرد

💡 مرا به دوزخ هجر، ای صنم عذاب مکن برای سوختنم، عشق شعله خو کافی ست

💡 از گلستان تو هر خار چرا گل چیند؟ شعله خوی تو رعناتر ازین می بایست

کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
قرین یعنی چه؟
قرین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز