لغت نامه دهخدا
تلخکامی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) نامرادی و ناامیدی و حرمان. || تلخ مزگی. ( ناظم الاطباء ).
تلخکامی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) نامرادی و ناامیدی و حرمان. || تلخ مزگی. ( ناظم الاطباء ).
۱. ناامیدی.
۲. بدبختی.
عمل و حالت تلخ کام بد بختیناامیدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تلخ کامی من از یار بدل شد که بحرف لب پر شهد تر از شکر اهواز گشود
💡 به سبزی چمن و تازهرویی گلشن به تلخ کامی حنظل به عزت نوبر
💡 ز تلخ کامی فرهاد کی خبر دارد کسی که بوسه دمادم به لعل شیرین داد
💡 تلخ کامی مرا دید و ترش روی نشست آن که صد تنگ شکر در لب شکرخا داشت
💡 به نعمت تو که بر خوان تلخ کامی من به ذوق شکر تو جوشد شکر ز طبع شرنگ
💡 من شکسته چنان تلخ کامیی دارم که آب بی لب تو زهر در گلوست مرا