بی وطن

لغت نامه دهخدا

بی وطن. [وَ طَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وطن ) که وطن ندارد. آواره. || در تداول عامه، دشنام گونه ای است.

فرهنگ فارسی

که وطن ندارد ٠ آواره ٠ و در تداول عامه دشنام گونه ایست ٠

جمله سازی با بی وطن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نظر چون بر سراغش می رود دیگر نمی آید تماشای سر کویش نگه را بی وطن سازد

💡 در هیچ جا قرار ندارم چو آفتاب مهر رخ تو کرده چنین بی وطن مرا

💡 چون سپند امروز بی آرامم از سودای هند یاد خاکسترنشینی بی وطن دارد مرا

💡 گردباد از بی سرانجامی نمی گردد قرار تنگدستی های دوران بی وطن دارد مرا

💡 به جستجوی تو بیرون شد از چمن گل سرخ در آرزوی تو گردید بی وطن گل سرخ

💡 روزی که یار مست برون از چمن شود بلبل غریب گردد و گل بی وطن شود

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز