برستن

لغت نامه دهخدا

برستن. [ ب ِ رَ ت َ ] ( مص ) رستن. رهایی یافتن. رها شدن. خلاص شدن. مستخلص شدن. نجات یافتن. تخلص:
گمان برد کز بخت وارون برست
نشد بخت وارون از آن یک بدست.ابوشکور.تنی چند از موج دریا برست
رسیدند نزدیکی آبخست.عنصری.و رجوع به رستن شود.
- برستن از؛ رها شدن از. نجات یافتن از. ( یادداشت مؤلف ).
برستن. [ ب ِ رُ ت َ ] ( مص ) رستن. روئیدن و سبز شدن. رجوع به رستن شود.

جمله سازی با برستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بخند ای بداندیش او از وفاتش ز چنگال مرگ ار برستن توانی

💡 بلطفش از پدر چون تعزیت داد برستن زان بلاها تهنیت داد

💡 جان من از شیر تو شد شیرگیر وز سگی نفس برستن گرفت

💡 جان دادم و افسوس که جان نیست گیاهی کاو زنده شود سال دگر باز برستن

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز