لغت نامه دهخدا
بقو. [ ب َ ق ْوْ ] ( ع مص ) انتظار کردن کسی را و حفظ و نگاهبانی وی نمودن. ( منتهی الارب ). بقاوة.( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بقاوة شود.
بقو. [ ب َ ق ْوْ ] ( ع مص ) انتظار کردن کسی را و حفظ و نگاهبانی وی نمودن. ( منتهی الارب ). بقاوة.( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بقاوة شود.
انتظار کردن کسی را و حفظ و نگاهبانی وی نمودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مه محمد ز عراق، مایه حسن وفاق گنده برده به وثاق، برنهد بقر بقو
💡 چون کنی کارها بقو ّ ت او هرچه خواهی شود میسر تو
💡 جنگ من کور بران لنگ نباشد اصلی که زدستیم بیکجای بقریق بقو
💡 خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت
💡 دنیای ضعیف کش که از حق دور است حق را بقوی می دهد و معذور است
💡 کم کن بقوی بازوی او قرمطیانرا چونانکه بشمشیرش کم کردی کفار