زونک

لغت نامه دهخدا

زونک. [ زَ ن َ ] ( ع ص ) زن شتاب پیشی و سبقت گرفته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
زونک. [ زَ وَن ْ ن َ ] ( ع ص ) ( از «زن ک » ) پست بالای متکبر زشت روی و آنکه خود را زائد از قدر خود شناسد و در اطوار خود چنان بنماید که خیر و نیکویی دارد و حال آنکه نداشته باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کوتاه بالا زشت روی خرامان رفتار، یا مرد متکبر و لاف زن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). مرد کوتاه خرامان رفتار که رتبه و درجه خود را بلند می کند و همیشه در شگفت است و با آنکه خیر و نیکویی در وی نیست خود را نیکو می پندارد. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با زونک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سه ماه بعد یعقوب به‌قصد حرکت به‌سمت خراسان، حفص بن زونک نامی را در سیستان جانشین خود کرد و برای دستگیری عبدالله سگزی —که نزد محمد بن طاهر پناه برده بود— به‌سوی نیشابور روانه شد.