بی دانش

لغت نامه دهخدا

بیدانش. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) بیعقل. نادان و جاهل. ( ناظم الاطباء ). بیعلم و معرفت:
اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
همه خرطبع و همه احمق و بیدانش و دند.لبیبی.تن مرده چون مرد بیدانش است
که نادان به هر جای بی رامش است.فردوسی.بپرسید دانش کرا سودمند
کدام است بیدانش و پرگزند.فردوسی.سخن چین و بیدانش و چاره گر
نباید که یابند پیشت گذر.فردوسی.و این عیب روزی دهنده را بود که روزی خویش به بیدانشان دهد. ( منتخب قابوسنامه ص 15 ).
بالنده ٔبیدانش مانند نباتی
کز خاک سیه زاید و از آب مقطر.ناصرخسرو.بیدانشان اگرچه نکوهش کنندشان
آخر مدبران سپهر مدورند.ناصرخسرو.بی بهر چرا مانده ست این جان تو از تن
بیدانش و تمییز به مانند یکی خر.ناصرخسرو.که مرد ارچه دانا و صاحبدل است
به نزدیک بیدانشان جاهل است.سعدی.

فرهنگ عمید

بی علم، جاهل.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - بی علم نادان ۲ - بی عقل

جمله سازی با بی دانش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خبر رسید که شد کار بر چنین هنجار ز دست فتنه بی دانشان بد گوهر

💡 که یک چند باشد بری مرزبان یکی مرد بی دانش و بد زبان

💡 یکی را به تحصیل دانش گذار که بی دانشی نیست جز عیب و عار

💡 دلا بی دانشی از حد ببردی مرا کشتی به غمّ و خود نمردی

💡 به دانش شو اندر دوم کارگر سوم را به بی دانشان بر سپر

💡 «ترکیا» کوته سخن کن زانکه از بی دانشی می کنی مدح کسی کز مدح باشد بی نیاز

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز