باکمال
مترادفها
کامل، بینقص
متضادها
ناقص
لغت نامه دهخدا
باکمال. [ ک َ ] ( ص مرکب ) ( از: با+ کمال ) کامل. دارای کمال. فاضل. ( ناظم الاطباء ):
قدر فلک را کمال و معرفتی نیست
در نظر قدر باکمال محمد.سعدی ( طیبات ).- باکمال میل؛ ( در محاوره ) بطیب خاطر. از روی میل. مرادف اطاعت می شود. بچشم. از صمیم قلب.
فرهنگ عمید
دارای فضل و کمال.
فرهنگ فارسی
فاضل و دارای کمال
جمله سازی با باکمال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کای بیخرد تو کوری و من کور و سختکور تو کور باکمالی و من کور بی سواد
💡 داند خدای من که نپرورده باکمال مانند او هزار صدف یک گهر هنوز
💡 اگر زیر قبا اندر جهانی باکمال است او چرا زیر نگین اندر جهانی مختصر دارد
💡 چون زبان خامه بیدل درکف استاد عشق باکمال نکتهسنجی بیخبر از گفتگوست
💡 باکمال اتحاد ازوصل مهجوریم ما همچو ساغر می بهلب داریم و مخموریم ما