لغت نامه دهخدا
حق جوی. [ ح َ ] ( نف مرکب ) حق طلب.
حق جوی. [ ح َ ] ( نف مرکب ) حق طلب.
( حق جو ی ) ( صفت ) آنکه در کشف حقیقت است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دعاى گرم و عاشقانه و تقاضاى پُرمعنا و عارفانه او را كه از سينه اى سوزان و قلبىلبـريـز از ايـمان برخاست و در آن صحراى خشك و وادى بى آب و علف طنين انداخت اجابتفرمود و دل هاى اهل عرفان و قلب هاى عاشقان حق جو را به سوى فرزندان او متوجه ساختو نيز الطاف و عنايات فراوان ديگرى كه در صفحات آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
💡 بنابراين مى توان گفت اين مسجد است كه در فضاى قدس و طهارت و شكوفايى علمى،فرهنگى و تربيتى خود، بذر ايمان، آگاهى و روشن بينى را در جان ودل جوانان حق جو مى پرورد.
💡 از پوست بی نیاز بود هر که مغز یافت حق جوی را به هر دو سرا احتیاج نیست
💡 دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد که تیر راست کیشان تا هدف منزل نمی دارد
💡 اينها گوشه اى از فضيلت هاى اخلاقى و روحى حجربن عدى است،كه او را شايستهالگو بودن براى هر مسلمان حق جو و شهادت طب و وفادار به آرمان هاى والا ساخته است.