عوانی
لغت نامه دهخدا
عوانی. [ ع َ ] ( ع اِ ) عَوان. ج ِ عانی. ( منتهی الارب ). رجوع به عانی شود. || ج ِ عانیة. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به عانیة و عوان شود. عوانی؛ زنان، بدانجهت که چون شوی بر ایشان ظلم کندکسی به فریاد آنها نرسد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
عوانی. [ ع َ ] ( حامص ) ستمگری و جباری و سختگیری و زجر کردن:
خشم شاه عشق بر جانش نشست
بر عوانی و سیه روئیش بست.مولوی.مرد از آن گفته پشیمان شد چنان
کز عوانی ساعت مردن عوان.مولوی.رجوع به عوان شود. || پاسبانی:
همی کشد ز پس خویشت این جهان که بجوی
گهی به روز عوانی و گه به شب عسسی.ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 470 ).
فرهنگ فارسی
۱ - مونث عانی زن بندی و گرفتار. ۲ - زن ( بدان جهت که چون شوی بر او ظلم کند کسی به فریادش نرسد جمع عوانی.
ستمگری و جباری و سختگیری و زجر کردن
جمله سازی با عوانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سعد دارش این جهان و آن جهان از عوانی و سگیاش وا رهان
💡 کزین مرگ صورت همی رسته گردد اسیر از عوان و امیر از عوانی
💡 پیری عوانی است، نگه کن، که آمدهاست ترسم ببرد خواهدت این بدکنش عوان
💡 مرد زان گفتن پیشمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان
💡 عوانی فرستید در خانهاش که ویران کند بوم و کاشانهاش
💡 من نیستم فراخور این جای کاینجای دزدی است و عوانی