لغت نامه دهخدا
داوری دار. [ وَ ] ( نف مرکب ) دارنده داوری. داوری کننده. || ( اِخ ) خدای متعال. رجوع به داور و نیز رجوع به داوری شود.
داوری دار. [ وَ ] ( نف مرکب ) دارنده داوری. داوری کننده. || ( اِخ ) خدای متعال. رجوع به داور و نیز رجوع به داوری شود.
( صفت ) ۱ - آنکه داوری کند. ۲ - خدای متعال. داوری کردن. ( مصدر ) حکم کردن محاکمه کردن قضاوت کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلا گر داوری داری به چشم سرمه آلودش نخستم بی زبان کن تا به کار آیم گواهی را
💡 إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ ما این نامه بتو فرو فرستادیم، بِالْحَقِّ براستی و درستی، لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ تا داوری کنی میان مردمان، بِما أَراکَ اللَّهُ بآنچه خدای نمود ترا، وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً (۱۰۵) و نگر که کژان را داوری دار نباشی.
💡 فَلَمْ یَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصاراً (۲۶) فرود از اللَّه خود را داوری دار و یار نیافتند.
💡 وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِکُمْ و اللَّه داناتر دانائیست بدشمنان شما، وَ کَفی بِاللَّهِ وَلِیًّا و خدای یاری بسنده است، وَ کَفی بِاللَّهِ نَصِیراً (۴۵) و داوری داری بسنده.