بی مغزی

لغت نامه دهخدا

بی مغزی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) پوکی. تهی میانی. کاواکی. پوچی:
تا نمانی صفر و سرگردان چو چرخ
تا نسوزی تو ز بی مغزی چو مرخ.مولوی.مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد.صائب.و رجوع به بی مغز شود. || کم ظرفی. ( یادداشت مؤلف ). سبکسری. احمقی. بی خردی. سبکی. رجوع به بی مغز شود.

دانشنامه آزاد فارسی

بی مَغْزی (anencephaly)
بی مَغْزی
فقدان نیمکره های مغز و استخوان های جمجمۀ مجاور آن ها. نوزادان بی مغز بیش از چند ساعت زنده نمی مانند. این ناهنجاری یکی از اختلالات لولۀ عصبی، و پیش از تولد قابل تشخیص است.

جمله سازی با بی مغزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز عشق قسمت زاهد کلام بی مغزی است بغیر کاه ز خرمن به کهربا چه رسد؟

💡 داد بر باد سر سبز خود از بی مغزی هر که چون پسته درین بزم لبی خندان کرد

💡 نیک چون باز شکافی سر بی مغزی هست هر کجا سایه ای از بال هما افتاده است

💡 غرض هیچ و تظلم سینه ‌کوب عرض بی مغزی عیار فطرت یاران گرفتم کوس می‌نالد

💡 سبکساران به شور آیند از هر حرف بی مغزی به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

💡 بی مغزی از این بحر فتاده‌ست به ساحل گیرم‌ گهرت آینه پرداخت ز بد گیر

خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز