بی طعم

لغت نامه دهخدا

بی طعم. [ طَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + طعم ) بی مزه و بی لذت. ( ناظم الاطباء ). تفه. بی مزه. شیت. ویر. مسیخ. ( یادداشت مؤلف ):
نرم و تر گردد و خوشخوار و گوارنده
خار بی طعم که در کام حمار آید.ناصرخسرو.آب ماده ای است بی طعم. ( یادداشت مؤلف ).
رجوع به طعم شود.

فرهنگ عمید

بی مزه.

جمله سازی با بی طعم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 داغ دارد دل مستغنی ما منعم را پنجهٔ بی طعمی دست تمول پیچد

💡 ای شور چشم تلخ گوی ترش رو حسودوار شیرین بود، به رغم تو بی طعم کام ما

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
ریحانه یعنی چه؟
ریحانه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز