بی دیده

لغت نامه دهخدا

بی دیده. [ دی دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دیده ) بی چشم. نابینا. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بی بصر. ( مجموعه مترادفات ). کور. ضریر. اعمی. ( یادداشت مؤلف ):
خس طبع را چه مال دهی و چه معرفت
بی دیده را چه میل کشی و چه طوطیا.خاقانی.به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد بباغ.نظامی.خاصه مرغ مرده پوسیده ای
پرخیالی اعمیی بی دیده ای.مولوی.در خاک چو من بیدل و بیدیده نشاندش
اندر نظر هرکه پریوار برآمد.سعدی.حکایت بشهر اندر افتاد و جوش
که بی دیده ای دیده برکرد دوش.سعدی.به بی دیده ای گفت مردی که کوری !
بدو گفت بی دیده، کوری که کورم.( از یادداشت مؤلف ).رجوع به دیده شود.
|| شوخ و بی شرم. ( آنندراج ). گستاخ و ناسپاس. ( ناظم الاطباء ). شوخ دیده.

فرهنگ فارسی

بی چشم ٠ نابینا ٠ بی بصر ٠

جمله سازی با بی دیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آباد بر آن تیغ که بی دیده و دانش می بیند و بی راه محق داند و باطل

💡 بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشی بی دیده‌ام آن روز که پیدا تو نباشی

💡 با دیده ی بی دیده ی خود چون روی آن جا کان جا همه روزست و تو خفاش نهادی

💡 خلق بی دیده همه چیز ببینند چو چشم گر در آیینه دل نقش خیالش دارند

💡 به چشمِ دوست رویِ دوست می بین همه تن دیده شو بی دیده می باش

💡 صاحب نظران گرچه بی دیده ترا دیدند اعما چو نمی بیند افتد به سرِ پی نی

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز