لغت نامه دهخدا
بی دست و پای. [ دَ ت ُ ] ( ص مرکب ) بی دست و پا در تمام معانی. رجوع به بیدست و پاشود. شاهد ذیل هم بمعنی اصلی که فقدان دست و پای باشد و هم به ناتوانی و زبونی ایهام دارد:
وگرغارت و کشتنت بود رای
همه روم گشتند بیدست و پای.فردوسی.
بی دست و پای. [ دَ ت ُ ] ( ص مرکب ) بی دست و پا در تمام معانی. رجوع به بیدست و پاشود. شاهد ذیل هم بمعنی اصلی که فقدان دست و پای باشد و هم به ناتوانی و زبونی ایهام دارد:
وگرغارت و کشتنت بود رای
همه روم گشتند بیدست و پای.فردوسی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کار ما بی دست و پایان با خدا افتاده است کشتی دریای ما ناخدا گم کرده ای است
💡 در این سودا تو خود بی دست و پایی وزین بی دست و پایی در بلایی
💡 کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاش به خلوتی که به بال ملک دعا نرسد
💡 ترک دست و پای کوشش کن که در میدان لاف با همه بی دست و پایی گوی از چوگان گذشت
💡 در سراغ کعبه مقصد، بساط خاک را طی کند هر روز با بی دست و پایی آفتاب
💡 آسمان گو بر مراد ما سعیدا گر نگشت از چنین بی دست و پایی جای رنجیدن نداشت