لغت نامه دهخدا
بی حسابی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) نادرستی.ناراستی. || ظلم و جور کردن:
بی حسابی مکن بهانه مجوی
که حسابت کنند موی به موی.اوحدی.
بی حسابی. [ ح ِ ] ( حامص مرکب ) نادرستی.ناراستی. || ظلم و جور کردن:
بی حسابی مکن بهانه مجوی
که حسابت کنند موی به موی.اوحدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از آن دلیر شدی جور و بی حسابی را که بی حسابی جور ترا حسابی نیست
💡 بقتلم گر شتابی کرده باشی چه لطف بی حسابی کرده باشی
💡 زانکه میفرمود جور بی حساب باز لطف بی حسابی دیده ام
💡 قیامت خوانمت بهر چه قامت که نبود بی حسابی در قیامت
💡 شده تیزش چو ظلم بی حسابی که هر جا پایش آمد شد خرابی
💡 هم ز حق بهتر کتابی یافته هم کل کل بی حسابی یافته