بهم پیوستن

لغت نامه دهخدا

بهم پیوستن. [ ب ِ هََ پ َ / پ ِ وَ ت َ ] ( مص مرکب ) با هم متصل شدن. ملحق شدن. بهم آمدن: ودیگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل بهم پیوستند. ( کلیله و دمنه ). هر دو شق بهم پیوست. ( کلیله و دمنه ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) با هم متصل گردیدن ملحق شدن بیکدیگر.
با هم متصل شدن ٠ ملحق شدن بهم آمدن

جمله سازی با بهم پیوستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شهر زیباشهر یکی از شهرهای شهرستان مبارکه در استان اصفهان که در سال ۱۳۸۱ از بهم پیوستن سه محله آدرگان، خولنجان و لنج تأسیس گردید.

💡 جزیره شیف جزیره‌ای است ماسه‌ای در شمال بندر بوشهر در منتهی‌الیه تالاب حله که از بهم پیوستن آب رودخانه شاپور و دالکی بوجودآمده و در ۱۲ کیلومتری شمال غربی شهرستان بوشهر و در ۶ کیلومتری شمال بندر بوشهر واقع می‌باشد.

💡 بافت از نظر لغوی به معنای بافتن و درهم تنیده شدن و بهم پیوستن است. بافت تاریخی مجموعه‌ای از فضاها و ساختمانهای مختلف شهری و روستائی می‌باشد که در تقسیمات اجتماعی محلی, از محله های مختلف تشکیل شده است.

💡 سرمایه من، از بهم پیوستن چیزهای بخصوصی بوجود نیامده بود، بلکه تنها از ستایش و تحسین من تشکیل یافته بود، من همواره تمام سرمایه‌ام را در اختیار داشته‌ام… خردمند آن است که از هرچیز به شگفت درآید.