لغت نامه دهخدا
شعله زن. [ش ُ ل َ/ ل ِ زَ ] ( نف مرکب ) شعله خیز. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ): ذکوره، ذکاء؛ خدرک شعله زن. نار ذکیه؛ آتش شعله زن. جاحم؛ خدرک آتش سخت شعله زن. جحیم؛ آتش شعله زن. ( منتهی الارب ). و رجوع به شعله خیز شود.
شعله زن. [ش ُ ل َ/ ل ِ زَ ] ( نف مرکب ) شعله خیز. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ): ذکوره، ذکاء؛ خدرک شعله زن. نار ذکیه؛ آتش شعله زن. جاحم؛ خدرک آتش سخت شعله زن. جحیم؛ آتش شعله زن. ( منتهی الارب ). و رجوع به شعله خیز شود.
۱ - زانه دار. ۲ - تابان درخشان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به کار دیگران، بر شعله زن آب خرد بیدار دار و تیغ در خواب
💡 امروز سرمست آمدی ناموس را برهم زدی هین شعله زن ای شمع جان ای فارغ از ننگ لگن
💡 نیستم شمع حرم از چه نشینم تا صبح همه شب شعله زنان اشک فشان بر رخسار
💡 در دل من سوز عشق شعله زن آمد و لیک زانچه مرا در دلست هیچ نداری خبر
💡 نطق من از آتش شوق است دایم شعله زن همچو موسی می کنم از طور آتش اقتباس
💡 پیچید به پرده های فلک دود آه ما چون شعله زن ز آتش هجران او شویم