لغت نامه دهخدا
بی لطف. [ ل ُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + لطف ) بی مهر و بی محبت. || بی ظرافت. ( ناظم الاطباء ). || بی فر. بی فره. ( ناظم الاطباء ). رجوع به لطف شود.
بی لطف. [ ل ُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + لطف ) بی مهر و بی محبت. || بی ظرافت. ( ناظم الاطباء ). || بی فر. بی فره. ( ناظم الاطباء ). رجوع به لطف شود.
بی مهر و بی محبت. یا بی ظرافت. یا بی فر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی لطف یار ما بوصالش مجال نیست گر کوه آتش آمدی، ار بحر خون شوی
💡 دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد
💡 سیل بی لطفی همین سر در بنای ما مده خانهٔ ما یا همه ویرانه یا معمور باش
💡 بی لطف تو زنده مانده ام ماهی الحق نبود چو من شکیبایی
💡 ای هر نفس از جود توام فیض نوی بی لطف تو صد هزار کوشش به جوی
💡 چنان شده است ز بی لطفی تو افسرده که فصد ار کنیش خون نیاید از قیفال