بناگاه
مترادفها
ناگهان، یکباره
لغت نامه دهخدا
بناگاه. [ ب ِ ] ( اِ مرکب ) جایگاه. جای بنا:
ز بلغار بگذر که از کار اوست
بناگاه اصلش بن غار اوست.نظامی.
بناگاه. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) بغتةً. ( آنندراج ). بناگه. ناگهان. ناگاه. ( فرهنگ فارسی معین ). بناگاهان:
جام تجلیش که بناگاه میدهند
می دان یقین که بر دل آگاه میدهند.اسیر لاهیجی ( از آنندراج ).رجوع به ناگاه شود.
فرهنگ فارسی
ناگهان.
بناگه. ناگهان. ناگاه.
جمله سازی با بناگاه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس وقتى عذاب ما را به كلى از ياد بردند درهاى همه لذائذ مادى را به رويشان گشوديمو وقتى سرگرم و شادمان به آن شدند بناگاه گرفتيمشان، پس آنگاه ايشان فروماندهو خاموشانند(44)
💡 بدان سبب که بناگاه خون نریزد شاه صفیر تیرش گوید بدشمنان که: حذر
💡 چو بنهاد دستور گامی دو بیش بناگاه کرد آسمان کار خویش
💡 گر زر ز رواج اوفتد بناگاه تو بهر خورش ماحضر چه داری؟
💡 بناگاه برق آتشی بر فروخت که این کشته را، از تر و خشک، سوخت
💡 در حالی که همه مشغول گفتگو بودند، بناگاه صدای بلندی از پشت کوه شنیده شد که باعث شد همه در سکوت و حیرت به آن سمت نگاه کنند.
💡 او در حال حرکت در مسیر جنگلی بود که بناگاه با برخورد به یک سنگ بزرگ، از تعادل خارج شد و به زمین افتاد.
💡 داستان زندگی او تغییر کرد و بناگاه با دریافت یک پیشنهاد شغلی عالی در خارج از کشور، تصمیم گرفت تمام برنامههای قبلی خود را تغییر دهد.