زحمت بردن

لغت نامه دهخدا

زحمت بردن. [ زَ م َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) رنج بردن. تحمل رنج و دشواری کردن:
مشو تا توانی ز رحمت بری
که زحمت برندت چو زحمت بری.( بوستان ).مسلم کسی را بود روزه داشت
که درمانده ای را دهد نان و چاشت
وگرنه چه حاجت که زحمت بری
ز خود باز گیری و هم خود خوری.( بوستان ).کی بجانهای گرفتار، دلش خواهد سوخت
یوسف مصر اگر زحمت زندان نبرد.صائب.رجوع به زحمت کشیدن، زحمت کش، زجر کشیدن، زجر بردن و رنجبر شود. || رفع تصدیع. رفع مزاحمت کردن. زحمت کم کردن. کنایت از رفتن، خود را کنار کشیدن، بیکسوی شدن از حضور یا خانه کسی، ترک همراهی و رفاقت و یا ترک خانه کسی کردن، دست برداشتن و یا از میان رفتن و نابود شدن:
گر زحمت تو برده ام، پنداشتی من مرده ام
تو صافی و من درده ام، کی صاف دردی خوار شد.مولوی ( از آنندراج ).وین پرده بگوی تا بیکبار
زحمت ببرد ز پیش ایوان.سعدی.زمانی از سر این خسته پا کشیده بدار
که میبریم از این آستانه زحمت خویش.امیر شاهی سبزواری ( از آنندراج ).رجوع به زحمت، زحمت کم کردن و زحمت برگرفتن شود.

فرهنگ فارسی

رنج بردن تحمل و رنج و دشواری کردن

جمله سازی با زحمت بردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به وهم هوش تاکی زحمت این تنگنا بردن خوشا دیوانه‌ای کز خویش بیرون رفت و صحرا شد

💡 مکش زحمت برای راندن ما که ما خواهیم بردن زحمت خویش