دست بریده
مترادفها
قطع شده، جدا شده
متضادها
سالم، کامل
لغت نامه دهخدا
دست بریده. [ دَت ِ ب ُ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دست بریده شده. دست جدا شده از بدن. تُرّی ̍. ( از منتهی الارب ).
دست بریده. [ دَ ب ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه دستش بریده باشد. مقطوع الید. بریده دست. أجدع. أقطع:
طرارانی که دزد گنج اند
هم دست بریده شان ببینم.خاقانی. || جراحت و بریدگی در دست یافته:
هرکه نظاره تو شددست بریده می شود
یوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو.خاقانی.|| کوتاه. ممنوع المداخله. || کنایه از پارچه نارسا که رختی نشود.( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ).
فرهنگ فارسی
آنکه دستش بریده باشد مقطوع الید
جمله سازی با دست بریده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از دم عیسی کسی گر زنده خاست او بدم دست بریده کرد راست
💡 عجب مدار که دست بریده ی مجرم بروید از بدنش باز همچو دست چنار
💡 پی اذیت وی ساخت تازه نیرنگی ببرد دست بریده به جانب سنگی
💡 دوا کردم در این دست بریده بسی اسرارها زویم شنیده
💡 هر زاهد انگشت نمائی که بمحراب نظارگی یوسف اگر دست بریده
💡 هر که نظارهٔ تو شد دست بریده میشود یوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو
💡 در افسانههای قدیمی، قهرمانی که با دست بریده در میدان نبرد ایستادگی میکرد، نماد شجاعت و قدرت بیپایان انسانی در برابر سختیهای غیرقابل پیشبینی زندگی بود.
💡 او پس از آن حادثه ناگوار در کارخانه، با دست بریده خود تلاش کرد تا با استفاده از پروتزهای جدید، دوباره به زندگی عادی و فعالیتهای روزمره بازگردد.
💡 تصویر مجسمهای با دست بریده در موزه ملی، یادآور حوادث جنگی است که بسیاری از سربازان جوان را در دوران سختیها دچار آسیبهای جسمی جبرانناپذیر کرد.