خواش

لغت نامه دهخدا

خواش. [ خوا / خا ] ( اِ ) مادرشوهر به اصطلاح مردم گناباد. || مادرزن در اصطلاح مردم گناباد.
خواش. [ خ ُ ] ( اِخ ) نام قصبه ای است بسیستان که در دویست ودوهزارگزی زاهدان و یکصد و هفتاد و سه هزار و هفتصد گزی داورپناه و یکصد و شصت و دو هزار گزی ایرانشهر واقع است. رجوع به کلمه خاش در این لغتنامه و ص 28، 29، 82، 85، 104، 172، 179، 281، 303،339، 359 تاریخ سیستان شود: شهرکیست [ بناحیت کرمان ] میان سند و میان کرمان اندر بیابان نهاده. ( حدود العالم ). شهری است از حدود خراسان و او را آبها روان است و کاریزها و جایی بانعمت است. ( حدود العالم ).

فرهنگ فارسی

نام قصبه ایست بسیستان که در دویست و دو هزار گزی زاهدان و یکصد و هفتاد و سه هزار و هفتصد گزی داور پناه و یکصد و شصت و دو هزار گزی ایرانشهر واقع است.

جمله سازی با خواش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روزم بسان شمع سیه شد ز دود آه تا سر زد از خواشی رخسار یار خط

💡 در حاشیه کویر در شمال باختری خواش و یک منزلی فراه است که آثاری از آخور رخش، اسب مشهور رستم، در آن دیده می‌شود.

💡 مه رخ تو که سر زد خط از خواشی آن هزار ناوک طعنه بر آفتاب انداخت

💡 کاش برداشتی از خواش دنیا دل را آنکه بر دوش هوس بار تمنا برداشت

💡 همه احباب و دولت خواش خرسند بداری هر حسودش سخت دربند

💡 کسی که بجز خداوند به چیزی عزت جوید همان عزت وی را بهلاک افکند. کسی که آبروی خویش را در خواش چیزی از تو محفوظ نکند، تو آبروی خویش از رد خواهش وی محفوظ کن.

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز