بی عقل

لغت نامه دهخدا

بی عقل. [ ع َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + عقل ) احمق. ( یادداشت مؤلف ). بی دانش. ( آنندراج ). معتوه. عتاهیة. مأموه. ( منتهی الارب ). بی هوش.بی شعور. دیوانه. ( ناظم الاطباء ). بی خرد:
از ره نام همچو یکدگرند
سوی بی عقل هرمس و هرماس.ناصرخسرو.یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش
عجب رستی از قتل، گفتا خموش.سعدی.آنانکه بدیدار چنین میل ندارند
سوگند توان خورد که بی عقل خسانند.سعدی.رجوع به عقل شود.

فرهنگ عمید

بی خرد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه عقل ندارد دیوانه خل بیخرد بیهوش مقابل باعقل عاقل خردمند بخرد.

جمله سازی با بی عقل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آبرویی کان شود بی علم و بی عقل آشکار آتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار

💡 در خون نشسته دیده جانی به لب رسیده بی عقل و هوش مانده بی خورد و خواب گشته

💡 در سر زنجیر زلف او من بی عقل و دین بار در پیچیدهام هذا جنون العاشقین

💡 - در مورد آدم‌های نادان که در اثر بی عقلی خود را دچار درد سر می‌کنند.

💡 چند گویی تو ازین عقلک بی عقل مدام؟ مثل عشق و خرد پشه و عنقا باشد