بی شکی

لغت نامه دهخدا

بی شکی. [ ش َ ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی شک. یقین. عدم تردید. رجوع به بی شک شود.، بیشکی. [ ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب است به بیشک. و ابومنصورعبدالرحمن بن محمد بیشکی از مردم بانفوذ و ثروتمند ودوست ابونصر اسماعیل بن حماد جوهری صاحب کتاب الصحاح از آنجاست. ( از معجم البلدان ). رجوع به بیشک شود.

فرهنگ فارسی

منسوب است به بیشک ٠ و ابو منصور عبدالرحمن بن محمد بیشکی از مردم با نفوذ و ثروتمند و دوست ابونصر اسماعیل بن حماد جوهری صاحب کتاب الصحاح از آنجا است.

جمله سازی با بی شکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تف به رویش بازگردد بی شکی تف سوی گردون نیابد مسلکی

💡 موج و دریا هر دو نزد ما یکی است آن یکی در هر دو عالم بی شکی است

💡 از درت گر هیچ درماند یکی هیچ در دیگر نماند بی شکی

💡 بی شکی هرگز نبیند روی یار عاشقی را کش بود با خویش کار

💡 خود ولی را وجه می‌باشد یکی وان یکی وجه ولایت بی شکی

💡 بتو نازانست اینجا انبیا کل حقیقت بی شکی هم انبیا کل

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز