لغت نامه دهخدا
بی سر و بی سامان. [ س َ رُ ] ( ص مرکب ) بی خانمان. دربدر. بی بضاعت:
نفسی سرد برآورد ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را.سعدی.|| پریشان حال و آشفته احوال با زندگی درهم. رجوع به بی سر و سامان شود.
بی سر و بی سامان. [ س َ رُ ] ( ص مرکب ) بی خانمان. دربدر. بی بضاعت:
نفسی سرد برآورد ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را.سعدی.|| پریشان حال و آشفته احوال با زندگی درهم. رجوع به بی سر و سامان شود.
بی خانمان ٠ دربدر ٠ بی بضاعت ٠ پریشان حال ٠ آشفته احوال با زندگی درهم٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای نظامی کلکی بی سر و بی سامانی بنعوشاک و جهود و مغ و ترسامانی
💡 هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
💡 از راه جفا گل گفت چنین با گل کای پی سپر تیره، ای بی سر و بی سامان
💡 بخت برگشت ز من تا تو شدی از بر من روز هجران توأم بی سر و بی سامان کرد
💡 نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد گفت بگذار من بی سر و بی سامان را
💡 بودن به تو مشکل است ونابودن آه سرگردان من، بی سر و بی سامان، من