بی سببی

لغت نامه دهخدا

بی سببی. [ س َ ب َ بی ] ( حامص مرکب ) بیعلتی. بی دلیلی. بی برهانی:
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببی است.حافظ.

فرهنگ فارسی

بیعلتی ٠ بی دلیلی ٠ بی برهانی

جمله سازی با بی سببی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فکند بی سببی در تنور پیرزنم شوم ز خار و خسی نیز، عاقبت کمتر

💡 ز بهر آنکه همی گرید ابر بی سببی همی بخندد بر ابر لالۀ گلزار

💡 ناصوابست که آن ترک خطا بی سببی دل بیمار من خسته جگر میشکند

💡 بی سببت کرد عزیز بی سببت خوار بی سببی رفت، آنچه بی سبب آمد

💡 زلفش بکافری دل زارم اسیر کرد وانگه فکند بی سببی در چه ذقن

💡 چاشنی ای یافته ست بی سببی نیست هم موجب شیرینی است، شور نزاری مست

نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز