بی خویشی

لغت نامه دهخدا

بی خویشی. [ خوی / خی ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بیخویش. بیخودی.از خود بی خود شدگی. از خودی خود رستگی:
کار من سربازی و بی خویشی است
کار شاهنشاه من سربخشی است.مولوی.

فرهنگ فارسی

حالت و چگونگی بیخویش ٠ بیخودی ٠ از خود بی خود شدگی ٠

جمله سازی با بی خویشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قضا رفتست و من از پیش دیدم ز بی خویشی همان در خویش دیدم

💡 پادشاه و پادشاهی ما و درویشی ما عاقلان و آشنائی ما و بی خویشی ما

💡 گر راز برون دادم، دانی که ز بی خویشی دیوانه بود عاشق، خاصه من سودایی

💡 آشنائیم به بی خویشی و بیگانه ز خویش وانک بیگانه نگشت از همه بیگانه ی ماست

💡 چندان که تو در خویش به عمری بروی در بی خویشی به یک نفس ما برویم

💡 ز خویش و اهل گذر کن که ملک بی خویشی برون ز عالم این خلق عالمی دارد

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز