لغت نامه دهخدا
بوالحزن. [ بُل ْ ح َ زَ ] ( از ع، ص مرکب ) مأخوذ از تازی. محزون و اندوهگین و ملول. ( ناظم الاطباء ):
اندک اندک نور را بر نار زن
تا شود نار تو نور ای بوالحزن.مولوی.
بوالحزن. [ بُل ْ ح َ زَ ] ( از ع، ص مرکب ) مأخوذ از تازی. محزون و اندوهگین و ملول. ( ناظم الاطباء ):
اندک اندک نور را بر نار زن
تا شود نار تو نور ای بوالحزن.مولوی.
۱. دارای حزن، محزون، اندوهگین.
۲. مایۀ حزن و اندوه.
( صفت ) محزون اندوهگین: (( اندک اندک آب بر آتش بزن تا شود نار تو نور ای بوالحزن. ) ) ( مثنوی )
ماخوذ از تازی محزون و اندوهگین و ملول ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته
💡 اگر عالم به غم خوردن به پای است مده غم را به من با بوالحزن ده
💡 باش تا از پیش دلها پرده بردارد خدای تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن
💡 ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
💡 گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن فقر فخر آمد مرا بر سر مزن