بشکستن
مترادفها
شکستن، خرد کردن، ویران کردن، از هم پاشیدن
متضادها
بستن، وصل کردن، ساختن، تعمیر کردن
لغت نامه دهخدا
بشکستن. [ ب ِ ک َ ت َ ] ( مص ) شکستن و خاموش کردن. ( ناظم الاطباء ). مغلوب کردن. غالب شدن. شکست دادن. کسر.رجوع به شکستن و شعوری ج 1 ورق 207 شود:
اجزاء پیاله ای که درهم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست.خیام.کشتن و مردن که بر نقش تن است
چون انار و سیب را بشکستن است.مولوی.
فرهنگ عمید
= شکستن
جمله سازی با بشکستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ترکیب پیالهای که درهم پیوست| بشکستن آن روا نمیدارد مست
💡 اگر ز مطرب و میخانه توبه دادندم هنوز توبه نکردم ز توبه بشکستن
💡 دانی تو که مرگ چیست از تن رستن یعنی قفس بلبل جان بشکستن
💡 بشکستن این طلسم شد کار جنون خواهی که رسی به گنج شو دیوانه
💡 سرانجام ما کشتن و بستن است سر و دست در رزم بشکستن است