بدرای

لغت نامه دهخدا

بدرای. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدتدبیر. ( آنندراج ). بداندیشه. بدگمان. بدنیت. بدخواه. بدرأی:
سپردند بسته بدو شاه را
بدان گونه بدرای و بدخواه را.فردوسی.و سبب او آنست که... وزیر احشویرش، ای خسرو، بدرای بوده است به ایشان [ به جهودان ] بدان روزگار که اسیر بودند. ( التفهیم ). و وزیر او ( دارا ) بدسیرت و بد رای و همه لشکر و رعیت از وی نفور. ( فارسنامه ابن البلخی ص 57 ). و رجوع به ترکیبات رای در حرف «ر» شود.
بدرأی. [ ب َ رَءْی ْ ] ( ص مرکب ) رجوع به بدرای شود.
بدرأی. [ ب َ رَءْ ] ( حامص مرکب ) رجوع به بدرایی شود.

فرهنگ فارسی

بد تدبیر بد اندیشه.

جمله سازی با بدرای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سوار رخش خرد شو ز هفتخوان بدرای رکاب زن بدهان طبیعت توسن

💡 بدرای از خود و احرام حرم بند از آنک نتوان جانب این بادیه آسان آمد

💡 همی ویژه در خون لشکر شوی به تندی و بدرایی و بدخوی

💡 ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطن هر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی

💡 نکو کارت چرا دانند، بدرای و بداندیشی سبکبارت چرا خوانند، زیر بار عصیانی

محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز