لغت نامه دهخدا
نیک دلی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) خوش نیتی. نیک نهادی. نیک دل بودن:
از نکورسمی و نیکوخویی و نیک دلی
بسوی اوست همه چشم و دل و گوش پدر.فرخی. || ساده دلی:
نگار من ز سر کودکی و نیک دلی
چه گفت گفت که بینائی از عطای خطاست.عمعق.
نیک دلی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) خوش نیتی. نیک نهادی. نیک دل بودن:
از نکورسمی و نیکوخویی و نیک دلی
بسوی اوست همه چشم و دل و گوش پدر.فرخی. || ساده دلی:
نگار من ز سر کودکی و نیک دلی
چه گفت گفت که بینائی از عطای خطاست.عمعق.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از وضع ناگوار اهل جهان دلی پر دارم کلیم و باید، از نیک و بد زبان بست