لغت نامه دهخدا
مو ستردن. [ س ُ / س ِ ت ُ دَ ] ( مص مرکب ) موی ستردن. موی تراشیدن. تراشیدن موی سر را. ( از یادداشت مؤلف ). تحلیق. تحلاق. ( منتهی الارب ). و رجوع به موسترده شود.
مو ستردن. [ س ُ / س ِ ت ُ دَ ] ( مص مرکب ) موی ستردن. موی تراشیدن. تراشیدن موی سر را. ( از یادداشت مؤلف ). تحلیق. تحلاق. ( منتهی الارب ). و رجوع به موسترده شود.
موی ستردن. موی تراشیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رقیب گرچه ضعیف است در نظر مگذار که مو ز دیده ستردن خوش است خوش باشد
💡 می توان سنگین دلان را چین قهر از جبهه برد نقش اگر بتوان به دست از دل ستردن سنگ را
💡 خط سبز از صفحه عارض ستردن خوب نیست آیه حرمت به آب تیغ شستن خوب نیست
💡 چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی
💡 سلمان بنام و نامه، درکش قلم که خواهند این نامها ستردن، وین نامهها دریدن
💡 روغد در یورش تیمور لنگ ویران شد و برای همیشه از برگ روزگار ستردن شد.