لغت نامه دهخدا
لطیفه گو. [ ل َ ف َ / ف ِ ] ( نف مرکب ) لطیفه سرا. لطیفه گوی. رجوع به لطیفه و لطیفه گوی شود:
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات.حافظ.
لطیفه گو. [ ل َ ف َ / ف ِ ] ( نف مرکب ) لطیفه سرا. لطیفه گوی. رجوع به لطیفه و لطیفه گوی شود:
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات.حافظ.
آن که سخنان نغز و نیکو بگوید.
( صفت ) آنکه سخنی نغز و نیکو گوید لطیفه سرا جمع: لطیفه گویان: گفتم:سخن تو گفت حافظ گفتا: شادی همه لطیفه گویان صلوات. ( حافظ لغ. )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 -سوار که از لطیفه گویی و نکته دانی پیرمرد خوشش آمده بود خنده بلندی کرد و گفت:
💡 جدگیر مراین لطیفه بی هزل و مزاح قصابی نوع بشر ار نیست مباح
💡 دگر وجود ندارد لطیفه ئی ز دهانش ز هیچکس نشنیدم دقیقه ئی چو میانش
💡 هزار سال نروید به صد لطیفه نیارد زمین به قد تو سروی فلک به روی تو ماهی
💡 به یک لطیفه که دوشینه ذوالجلال انگیخت میان ما و تو بنگر که چون وصال انگیخت