لغت نامه دهخدا
فراخ گلو. [ ف َ گ َ ] ( ص مرکب ) فراخ سر. فراخ دهانه. رجوع به فراخ دهانه شود.
فراخ گلو. [ ف َ گ َ ] ( ص مرکب ) فراخ سر. فراخ دهانه. رجوع به فراخ دهانه شود.
( صفت ) چیزی که دهانه آن گشاد و فراخ باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست