لغت نامه دهخدا
زعفرانی خنده. [ زَ ف َ خ َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) خنده بسیار. مأخذش گل کردن. خنده بی اختیار است از تماشای زعفران زار. ( آنندراج ):
نی همین صبح خنک پف بر چراغم می کند
زعفرانی خنده خورشید داغم می کند.سالک یزدی ( از آنندراج ).
زعفرانی خنده. [ زَ ف َ خ َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) خنده بسیار. مأخذش گل کردن. خنده بی اختیار است از تماشای زعفران زار. ( آنندراج ):
نی همین صبح خنک پف بر چراغم می کند
زعفرانی خنده خورشید داغم می کند.سالک یزدی ( از آنندراج ).
خنده بسیار ماخذش گل کردن خنده بی اختیار است از تماشای زعفران زار.
💡 همان ساعت بعقل و دانش خود خنده ها کردم که نقل زعفرانی در می گلگونم افگندی
💡 زعفرانی نه کز او خنده و تفریح آید زعفرانی که از او غصه و رنج آید بار
💡 روز کین تیغش به روی زعفرانی رنگ خصم زآن همی خندد که آرد خنده طبع زعفران