لغت نامه دهخدا
رو برگردانیدن. [ ب َ گ َ دَ ] ( مص مرکب ) روی برگردانیدن. رو برتافتن. اعراض کردن. پشت کردن. چهره را از مخاطب به علامت مخالفت یا دل آزردگی بسوی دیگر متوجه ساختن. و رجوع به رو برتافتن شود.
رو برگردانیدن. [ ب َ گ َ دَ ] ( مص مرکب ) روی برگردانیدن. رو برتافتن. اعراض کردن. پشت کردن. چهره را از مخاطب به علامت مخالفت یا دل آزردگی بسوی دیگر متوجه ساختن. و رجوع به رو برتافتن شود.
روی برگردانیدن رو برتافتن
💡 دانشجویان مینگ (پادشاه چین) بعد از ترجمه این سند تاریخی در قالب صدا و علامت و برگردانیدن آن به زبان خودشان، کتاب تاریخ محرمانه را به عنوان چیز بیارزشی به دور انداختند.