لغت نامه دهخدا
رخنه ستان. [ رَ ن َ / ن ِ س ِ ] ( نف مرکب ) ستاننده رخنه. پذیرنده سوراخ:
ویرانه ام از برق نفس رخنه ستان نیست
نشگفت گرش مهر به روزن نبود راه.طالب آملی ( از آنندراج ).
رخنه ستان. [ رَ ن َ / ن ِ س ِ ] ( نف مرکب ) ستاننده رخنه. پذیرنده سوراخ:
ویرانه ام از برق نفس رخنه ستان نیست
نشگفت گرش مهر به روزن نبود راه.طالب آملی ( از آنندراج ).
ستاننده رخنه پذیرند. سوراخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شد زین خدنک جان ستان صد رخنهام در استخوان دارد هنوز این شخ کمان عشق تو با من کارها