لغت نامه دهخدا
خسته خر. [ خ َ ت َ / ت ِ خ َ ] ( نف مرکب مرخم ) آنکه درصدد خریدن چیزهایی است که صاحب آن درمانده و از این رو به ثمن هر چه بخس تر فروشد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خسته خر. [ خ َ ت َ / ت ِ خ َ ] ( نف مرکب مرخم ) آنکه درصدد خریدن چیزهایی است که صاحب آن درمانده و از این رو به ثمن هر چه بخس تر فروشد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
آنکه در صدد خریدن چیز هایی است که صاحب آن درمانده و از این رو به ثمن هر چه بخس تر فروشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به قتل خسته دلان غمزهٔ تو قانع نیست وگرنه از طرف بنده هیچ مانع نیست
💡 خسته من، رنجور من، بیمار من بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من/... وای بر من وای بر من.
💡 نه کسی حال من سوخته دل میپرسید نه کسی درد من خسته مداوا میکرد
💡 با تو کس گوی به میدان نبرد تا غم تو خاطرش خسته تر از گوی به میدان نکند
💡 منع دو چشم کن که شد از دل خسته هر دمی رایت آن دو ناتوان، یک دو سه چار و پنج و شش
💡 تا کی ز اشتیاق تو جان مبتلای شوق تا کی بر آرزوی تو دل خسته از حَزَن