حلوا پز

مترادف‌ها

حلواپاز

لغت نامه دهخدا

حلواپز. [ ح َ پ َ ] ( نف مرکب ) حلوایی. حلواگر.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که حلوا پزد حلوا گر.

جمله سازی با حلوا پز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ز آتش دل بسکه دوش آب از دو چشم خونفشان در هوای شکّر حلوا گرش پالوده ام

💡 در این شب مردم از شیرینی‌هایی مانند ستو، شیرینک و حلوا و انواع تخمه‌های هندوانه، خربزه، عناب و پسته را در این شب فراهم و شب را تا صبح سحر می‌کنند.

💡 خدمتكاران با ديدن آن دو سر از پختن حلوا غافل شده بودند، يكى گفت: چرا حلوا آمادهنكرده ايد؟ حضرت فرمود:

💡 روزى شيخ به همان محصل مختصر پولى داد تا نان خريدارى كند، وقتى برگشت شيخديد حلوا هم گرفته و بر روى نان گذاشته است.

💡 چون بکشی خوان حسن لب ز نظرها بپوش ورنه گدایان کنند از پی حلوا غلو

💡 جز اشارت نیست سوی لعل تو ما را ز دور همچو انگشتی که بر حلوا درازی می‌کند

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران