بی گذاره

لغت نامه دهخدا

بی گذاره. [ گ ُ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + گذاره ) که گذاره ندارد. که ممر و معبر ندارد. که گذرگاه ندارد. || به هدف ناخورده و عبورناکرده از هدف:
بزد هم بر آنگونه ده چوبه تیر
بر او آفرین کرد برنا و پیر
از آنهایکی بی گذاره نماند
همی هر کسی نام یزدان بخواند.فردوسی.رجوع به گذاره شود.

فرهنگ فارسی

گذاره ندارد. که ممر و معبر ندارد. که گذرگاه ندارد. یا به هدف ناخورده و عبور ناکرده از هدف.

جمله سازی با بی گذاره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گذر سوی خیالی کز خدنگت به دل سوراخها دارد گذاره

💡 ز هر طرف به دو انگشت ازو گذاره شود مربع ار بنشیند به کرسی امکان

💡 مست گذاره است درین بزم هر که هست در دور چشم سرخوش ساقی خمار کو؟

💡 کنون کردم در این خلوت گذاره ترادیدم شدم عین نظاره

💡 چندان ز درد عشق تو خونم ز دیده رفت کز اشک دیده بر سر کویم گذاره نیست

💡 هشیار از تپانچه محشر نمی شویم ما این چنین که از می غفلت گذاره ایم