بهم در شکستن

مترادف‌ها

از هم پاشیدن، متلاشی کردن، از هم گسیختن

متضادها

ساختن، تعمیر کردن، ترمیم کردن

لغت نامه دهخدا

بهم در شکستن. [ ب ِ هََ دَ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از امتزاج دادن و بهم پیوستن. ( آنندراج ):
آتش و آبی که بهم درشکست
پیه درو گرده یاقوت بست.نظامی ( از آنندراج ). || خُرد کردن. بهم کوفتن:
رگها ببردشان ستخوانها بکندشان
پشت و سر و پهلوی بهم در شکندشان
از بند شبانروزی بیرون نکندشان
تا خون برود از تنشان پاک بیک بار.منوچهری.

جمله سازی با بهم در شکستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تا کی ورق عمر بهم در شکنیم وین خندۀ می در دل اغر شکنیم؟

💡 رستم آن معرکه نبود از آنش پنجه بهم در شکست زال حقیقت

💡 بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم در من ببین که مجمع بحرین اکبرم

💡 سرکشی در تنگدستیها مدارا می‌شود سودن‌ست انگشتها را سر بهم در آستین

💡 درین کعبه خلاف آن پیاپی مسلمان باشد و ترسا بهم در

💡 وقتی که عاشقان وجوانان بهم در باغ می خورند بدیدار یار

💡 رفتارهای تهاجمی و سخنان تند برخی افراد در جلسات رسمی، باعث بهم در شکستن نظم و آرامش محیط شده و بحث‌ها را بالا برده است.

💡 تلاش‌های مداوم او برای بهم در شکستن اتحاد میان اعضای گروه، باعث شد که اعضا به سرعت نسبت به او بی‌اعتماد شوند.

💡 تغییر ناگهانی قوانین بازی، باعث بهم در شکستن تمرکز بازیکنان شد و آن‌ها را در تصمیم‌گیری‌های حیاتی خود دچار سردرگمی و اشتباه کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران