فرهنگ معین
(بَ. دِ تُ. نِ شَ تَ ) (مص ل. ) خشمگین شدن، نهایت خشم.
(بَ. دِ تُ. نِ شَ تَ ) (مص ل. ) خشمگین شدن، نهایت خشم.
خشمگین شدن، نهایت خشم.
💡 پریشان و سرو جان داده بر باد چو زلف آمد ملک بر پایش افتاد
💡 چون زهرهٔ شیران بدرد نالهٔ کوس بر باد مده جان گرامی به فسوس
💡 جهان بر آب نهادهست و زندگی بر باد غلام همّت آنم که دل بر او ننهاد
💡 همه دشمنان شکست خوردهاند، همه امیدهای آنها بر باد رفتهاست!
💡 داد بر باد فنا ماحصلم را که دلم خاست در مصطبۀ عشق قماری بکند
💡 بر باد می دهد سر بی مغز چون حباب هر کس برای کسب هوا سیر می کند