لغت نامه دهخدا
بدسازگاری. [ب َ ] ( حامص مرکب ) ناسازگاری. بدرفتاری:
ابا مغز پیکان همی راز گفت
به بدسازگاری همی گشت جفت.فردوسی.
بدسازگاری. [ب َ ] ( حامص مرکب ) ناسازگاری. بدرفتاری:
ابا مغز پیکان همی راز گفت
به بدسازگاری همی گشت جفت.فردوسی.
ناسازگاری بد رفتاری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کار من از سازگاری بیگره هرگز نبود دایم این سررشته پیوندی به زلف یار داشت
💡 اگر درعوض محدودهها [۸٬۱۲], [۱۱٬۱۳] و [۱۴٬۱۵] پس فاصله سازگاری بین سه مقدار وجود ندارد اما [۱۱٬۱۲] با بزرگترین تعداد منابع بنام دو از آنها سازگار است.
💡 کیمیای سازگاری خار را گل می کند غم چه سازد با حریفانی که دل بر غم نهند؟
💡 پرندگانی که برای زندگی در محیطهای دریایی سازگاری یافتهاند اغلب مرغهای دریایی خوانده میشوند. از این میان میتوان به پنگوئن و مرغ ماهیخوار اشاره کرد.
💡 سازگاری کرد غم فیّاض با من سالها دور بود از مردمی، من نیز با غم ساختم
💡 حوزهٔ اصلی اختیارات این دادگاه تصمیم بر این امر است که آیا قوانین موجود یا تازهمصوب با قانون اساسی کشور سازگاری دارد یا نه.