باز امده

لغت نامه دهخدا

( بازآمده ) بازآمده. [ م َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب )برگشته مراجعت کرده. باز جای خود آمده:
رفتند یگان یگان فرازآمدگان
کس می ندهد نشان بازآمدگان.( منسوب بخیام از ص 340 سندبادنامه ).از جمله رفتگان این راه دراز
بازآمده ای کو که بما گوید راز.( خیام از سندبادنامه ).در خانه ٔمن ز ساز رفته
بازآمده گیر و بازرفته.نظامی.

فرهنگ فارسی

( باز آمده ) برگشته مراجعت کرده

جمله سازی با باز امده

💡 از جفا رفتم از این در بگشا بر رویم از در مسکنت ای دوست چو باز آمده ایم

💡 امام فرمود: مكررا پيش من آمديد و رفتيد و اينك باز آمده ايد. سخنى با شما مى گويمكه اگر بپذيريد، اين كار را مى پذيرم وگرنه من نيازى به خلافت ندارم.

💡 شیخ الاسلام گفت: کی نوری وقتی از سفر در از باز آمده بود سوخته و گداخته باز نمی‌شناختند گفتند چونی؟ گفت:

💡 خليل الله روزى در اسماعيل نگاه كرد كه از شكار باز آمده بود با قدى چون سرو خرامانو روى چون ماه تابان و رخسارى چون مرجان رنگين و (گفتارى چون جان شيرين ) ابراهيمرا مهر پدرى بجنبيد. محبت پديد آمد. محنت گفت: اينكه من نيز در عقب مى رسم.بيت:

💡 ای که با لشکر مژگان دراز آمده‌ای دل که تاراج تو شد بهر چه باز آمده‌ای

💡 كودكانى كه در اثر محبت زيادى لوس باز آمده و گرفتار خوى پليد خود پسندى هستندنمى توانند خويشتن را قوانين اجتناب ناپذير زندگى مطبق كنند و بر مشكلات فائق آيند.اينان تا پايان عمر به اين بيمارى دچارند و از عوارض آن رنج مى برند.